ارزوهای بر باد رفته
بچه که بودم،عشق عجیبی به بازیگری داشتم.تو مدرسه هیچ نمایشی نبود که بدون من اجرا بشه.کلاس بازیگری هم میرفتم.دو سال تابستان،یکسال موسسه ای بود وابسته به صدا و سیما تو یکی از فرعی های خیابان قائم مقام و سال دیگه فرهنگسرای امیر کبیر تو باغ قیطریه.اقا جون اما خیلی مخالف بود.معتقد بود که این قرطی بازیا واسه ادم نون و اب نمیشه.حقم داشت.ادم تو پاچنار به دنیا بیاد،تو کوچه در دار بزرگ بشه و هیجان انگیز ترین اتفاق دوران کودکیش سفر به ییلاقات اوین-درکه باشه، البته که باید چنین نظری داشته باشه.اینو به بابام هم القا کرده بود.اونم طبق الگوی تمام پدر و مادر های ایرانی با هزار پند و اندرز سعی میکرد به من حالی کنه که اگه میخوام ادم بشم فقط باید درس بخونم.اخرش هم سر یک موضوع کوچک بازیگری رو ول کردم و شدم اینی که حالا هستم.درست نمیدونم که چی شدم ولی انگار ادم ادم هم نشدم.
به خاطر عشقی که داشتم خودمو با هزار زحمت چسبوندم به صدا و سیما،تو چند تا برنامه یخ نمایشی هم برای برنامه کودک و نوجوان بازی کردم(حالا میگم یخ،اون موقع فکر می کردم اند هنره)با بچه های دیگه هم بازی بودیم.به همه اون بچه ها دستمزد میدادند ولی من نه.نمیدونم چرا شاید چون اون بچه ها حرفه ای بودند و کلاه سرشون نمی رفت و یا شاید هم فهمیده بودند که من برای بازی کردن حاضرم یک چیزی هم دستی بدم.هر چی بود خیلی خوش بودم و سختی کار رو به جان می خریدم.یک بار برای فیلم برداری یک برنامه چند شب متوالی تو بیابان های اطراف تهران تا صبح لرزیدیم و دود اتش خوردیم و من به روی خودم نمی اوردم و تحمل می کردم.اخرش هم اون برنامه بر اثر وقوع یک حادثه نیمه کاره موند.یکی دو تا پیشنهاد هم از این شرکت های خصوصی تهیه فیلم برای سیما داشتم که با مخالفت قاطع بابا رد شدند.
اخرین برنامه ای که تو اون شرکت داشتم یک جنغولک بازی چند قسمتی بود برای شبکه دو،من و چند بچه دیگه هم سن و سال خودم.یک خانمی بود که بازیگر بود،هنوزم هست اما تو اون برنامه کارگردان تلویزیونی بود.خیلی جدی و بد اخلاق و سخت گیر بود.قیافه تلخی داشت.همیشه با بچه ها دعوا می کرد.شاید فکر می کرد این طوری اونا رو بهتر میتونه کنترل کنه.من خیلی ازش می ترسیدم.وقتی می امد سر ضبط دائم دلشوره داشتم و دست و پامو گم می کردم.اخرش یک روز دعوای سختی با من کرد.یادم نیست سر چی بود ولی بابام که اومد دنبالم همانجا توی ماشین رسما اعلام کردم که دیگه نمیرم.فکر می کردم که از این حرفم خوشحال میشه.ولی بر خلاف تصورم یک دفعه اون رگ مشتی گری پاچناریش گل کرد که:بابا جون به هر حال این کاریست که شروع کردی و باید تمومش کنی.اگه نری اقای کارگردان که چند قسمت رو با حضور تو ضبط کرده دچار مشکل میشه.پس بهتره تا اتمام کار بری و بعدش هم من از خدا می خوام که بچسبی به درست و این کار رو ول کنی.
این بود که باز از فردا با سلام و صلوات رفتم سر ضبط و هر طور بود داد و فریاد و بد اخلاقی های اون خانم رو به جان خریدم تا کار تمام شد.بعد از اون هم بازیگری رو بوسیدم و گذاشتم کنار.
پارسال تلویزیون یک سریال داشت.مطمئنم همه شما اونو دیدین.اون خانم هم توش بازی می کرد در نقش همسر اقای فلان.اول نشناختمش.بابا گفت:اینو میشناسی؟ گفتم:نه کیه؟ گفت:همونیه که من یک عمر دعا گوش هستم.اگر این نبود تو با اون عشق بازیگری که داشتی معلوم نبود تا حالا سر از کجا در اورده بودی.به شوخی جواب دادم:هیچ لابد تا حالا شده بودم یک هدیه تهرانی دیگه.گفت:اره با اون خوشگلیت یا قد و بالای رعنات؟گفتم:هر دو بعلاوه هنرم حالا چی؟لابد حالا ادم خیلی مهمی شدم.گفت:اره برای من که خیلی مهمی ،برای دیگران هم حتما به هر حال هر چی باشی خودم همین جوری دربست مخلصت هستم.به موقعش خوب بلده ادمو خر کنه.
حالا من ماندم و اون عشق قدیمی که در وجودم چون اتش زیر خاکستره و فکر می کنم چه میشد اگه اون خانمه با من و بچه های دیگه کمی مهربان تر بود و پدر و اقا جون و بقیه حرف دل منو می فهمیدن و اگر این طور بود شاید حالا من راه دیگه ای رو رفته بودم.راهی که مانع از ان میشد که حالا بعد از سالها این طور به پشت سرم نگاه کنم و حسرت روز های از دست رفته رو بخورم.
¤ نوشته شده در ساعت ۸:٢٥ ب.ظ توسط
